۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

فقر از کودکی با ما همراه بود. عجین شده بود با ما و زندگی مان.
گرچه الان که فکر می کنم می بینم که ما فقیر بودیم؛ آن هم خیلی فقیر. آن وقت ها اما زیاد در بند این نبودیم که ما فقیر هستیم و ندار. شاد بودیم و زندگی خوبی داشتیم.
از دوران ابتدایی بود که کار می کردیم در خانه، من و خواهرم. و برای پولی که از صاحب کار می گرفتیم چه نقشه ها می ریختیم. این بار که پول گرفتیم مانتو بخریم، دفعه ی بعد کفش و.....
الان که بزرگ شدم و صاحب کارم، دوست دارم برای خودم هی کفش و کیف و مانتو بخرم.
دوستم می گه تو عقده ای هستی.
شاید من عقده ای باشم، عقده ی سال های نداری کودکی، اما خودم از وضعیی که دارم راضی ام. آن وقت ها نداشتم که بخرم و حالا دارم و می خرم، گرچه هنوز که هنوز است کلی با حساب و کتاب خرید می کنم. و حساب تمام پول هایی که خرج می کنم را دارم.


پ.ن: داشتم فک می کردم کاش من هم انقدر پول می داشتم که بدون دغدغه خرید می کردم. بدون حساب و کتاب.

گرچه مطمینم آن روز هم خواهد آمد. خیلی زود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر